نــــــــــــــــظر یـــــــــــــــــــــــــــادتـــــــــــــون نــــــــــــــــــــــــــــــره

ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ...ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ .... ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺍﯾﺎﻡ ﻧﯿﺎﺳﻮﺩ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻏﻮﺵ ﺧﺪﺍ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻫﯿﭻ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺩﺭﺩﺵ ﺭﺍ ... ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﺭﮎ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ ﺭﺥ ﺯﺭﺩﺵ ﺭﺍ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍﮐﻢ ﺩﺍﺷﺖ ... ﺩﺭﻧﮕﺎﻫﺶ ﺍﺛﺮ ﺍﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﻣﺒﻬﻢ ﺩﺍﺷﺖ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﻭﺍﺑﺮﯼ ﺑﻮﺩ ....ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺑﯽ ﺻﺒﺮﯼ ﺑﻮﺩ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﭘﺮﺵ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺏ ﺩﻝ ﭘﯿﭽﮏ ﺑﺴﺖ .... ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺩﻟﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﺍﺷﺖ .... ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭ ﺩﻟﺶ ﯾﺎﺱ ﻭ ﺍﻗﺎﻗﯽ ﻣﯿﮑﺎﺷﺖ ...ﺭﺝ ﺏ ﺭﺝ ﻓﺮﺵ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻩ ﺑﺎﺧﻮﻥ ﻣﯿﺰﺩ ...ﺷﻬﺮﺗﺶ ﻃﻌﻨﻪ ﺑﻪ ﺭﺳﻮﺍﯾﯽ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺰﺩ ... ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺪﻝ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﺍﺩﻡ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ... ﺷﻌﺮ ﺟﺎﻧﺴﻮﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﻮﺩ ....ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﭘﺎﯼ ﺩﻟﺶ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺑﻮﺩ ....ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺻﻔﺖ ﺳﻮﺧﺖ ﭘﺮﺵ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﻏﻤﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﺮﺵ ....ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻏﻤﯽ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺑﻪ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﻭ ﻗﻀﺎ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﮐﻬﻨﺴﺎﻝ ﻧﺒﻮﺩ ...ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺍﮔﺮ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩ ﻻﻝ ﻧﺒﻮﺩ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 12:56  توسط میلاد شمسایی  | 

مَـــن کـــه غَریبـــــم
روزی میــرسَد
بـــی هیــــچ خَبـــَـــری
بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم
دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی ایـن دنیــآی عَجیـــــب
رآه خــــوآهم افتـــــآد
مَـــن کـــه غَریبـــــم
چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیــــــآ بـآشــــم

همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است…

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 9:26  توسط میلاد شمسایی  | 


فقط چند لحظه کنارم بشین، یه رویای کوتاه تنها همین
ته آرزوهای من این شده، ته آرزوهای ما رو ببین

فقط چند لحظه كنارم بشين، فقط چند لحظه به من گوش کن
هر احساسی رو غیر من تو جهان، واسه چند لحظه فراموش کن

برای همین چند لحظه ی عمر، همه سهم دنیامو از من بگیر
فقط این یه رویا رو با من بساز، همه آرزوهامو از من بگیر

نگاه کن فقط با نگاه کردنت، منو تو چه رویایی انداختی
به هر چی ندارم ازت راضی ام، تو این زندگی رو برام ساختی

به من فرصته هم زبونی بده، به من که یه عمره بهت باختم
واسه چند لحظه خرابش نکن، بتی رو که یه عمر ازت ساختم

فقط چند لحظه به من فکر کن، نگو لحظه چی رو عوض میکنه
همین چند لحظه برای یه عمر، همه زندگیمو عوض میکنه

برای همین چند لحظه ی عمر، تو هر لحظه دنیامو از من بگیر
فقط این یه رویا رو با من بساز، همه آرزوهامو از من بگیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 13:59  توسط میلاد شمسایی  | 

هیچ کس با من در این دنیا نبود،هیچ کس مانند من تنها نبود،هیچ کس دردی زدردم برنداشت،

بلکه دردی نیز در دردم گذاشت،هیچکس فکر مرا باور نکرد،خطی از شعر مرا از بر نکرد،

در وجودم ردپایش را نجست،هیچکس آن یار دل خواهم نشد،هیچ کس دمسازو همراهم نشد،

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود،در کلاس عاشقی دلخون نبود،هیچ کس دردی نکرد از من دوا،

جز خدای من ،خدای من ،خدااا!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1392ساعت 9:34  توسط میلاد شمسایی  | 


بعد مرگم بر روی سنگ قبرم ؛ نه نام بنویسید ، نه نشانی !
فقط بنویسید
اینجا کسی خوابیده که روزی هزار بار مُرده و زنده شده
بنویسید
اینجا قبر یک نفر نیست
اینجا یک تن به همراه هزاران آرزوی زنده به گور شده خوابیده
اصلا بنویسید
اینجا کسی دفن شده که قبل از زنده بودنش ، مُرده بوده
بنویسید
او زندگی نکرد ، او هر روز مُرد ،او هر لحظه میان این مردم جان داده

...آری با خط درشت بنویسید:

اینـجا یـک نفـر بد جـوری مُـرده


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 15:41  توسط میلاد شمسایی  | 


از تقدیر سرنوشت غمگین مباش...
چه بسا سگ هایی که بر روی اجساد شیر ها رقصیدند و شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند...

ولی نمیدانستند شیر,شیر میماند و سگ همان سگ



+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392ساعت 20:48  توسط میلاد شمسایی  | 

گوش کن میخواهم برایت پسر بودن را تعریف کنم!
.
.
.
.
پسر بودن یعنی نافتو که بریدن روش 2 سال حبس هم بریدن
پسر بودن یعنی فقط تا اخر دبستان بابا مامان پشت سرتن بعدش جامعه بزرگت میکنه
پسر بودن یعنی فقط یه سال وقت داری که کنکور قبول نشی
پسر بودن یعنی بعد 18 دیگه یا سربازی یا سربار
پسر بودن یعنی استرس سربازی و حسرت درس خوندنه بدون استرس
پسر بودن یعنی بعد بابا مرده خونه بودن سنم نمیشناسه یعنی چی؟؟ یعنی بابا نباشه نون باید بدی حالا 5 ساله باشی یا 50 ساله
پسر بودن یعنی حفظ خواهر و مادر و همسرت از هر چی هیزیه
پسر بودن یعنی آزادی که از ( آ ) اولش تا ( ی ) آخرش همش مسئولیته و حصار
پسر بودن یعنی جنگ که شد گوشت تنت سپر ناموسته
پسر بودن یعنی یه سگ دو زدن واسه یه لقمه نون که جلو زن و بچه کم نیاری
پسر بودن یعنی واسه عید لباس نخری که دخترت واسه خریده لباس هر چی دوست داره بخره
پسر بودن یعنی بی پول عاشق نشی
پسر بودن یعنی حرفایی که میمونه تو دل
پسر بودن یعنی " مرد که گریه نمیکنه "
پسر بودن یعنی همیشه بدهکار بودن به همه
پسر بودن یعنی بعد سربازی روز اول کلی تحویلت میگیرن روز دوم به چشه زالو نگات میکنن

پسر بودن یعنی .......... مسئولیت مسئولیت
به افتخار همه پسرها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 20:6  توسط میلاد شمسایی  | 


عاشقت خواهم ماند، بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد

بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد

بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 19:0  توسط میلاد شمسایی  | 

 سلامتي رفيقي که تو رفاقت کم نزاشت ولي کم برداشت تا رفيقش کم نياره
.
سلامتي مداد پاک کن که به خاطر اشتباه ديگران خودشو کوچيک ميکنه . . .

به سلامتي اون دلي که هزار بار شکست ولي هنوزم شکستن بلد نيست . . .

به سلامتي اونايي که تو اوج سختي ها و مشکلات

به جاي اينکه تَرکمون کنن درکمون مي کنن . . .

.سلامتي اونايي که

درد دل همه رو گوش ميدن

اما معلوم نيس خودشون کجا درد دل ميکنن . . .

به سلامتي اون رفتگري که تو اين هوا داره به عشق زن بچش

کوچه و خيابون رو جارو ميزنه که يه لقمه نون حلال در بياره . . .

سلامتي اونايي که تو اين هواي سرد دو نفره با تنهاييشون قدم ميزنن . . .

به سلامتي اونهائي که دوست دارم رو درک مي کنند

و اونو به حساب کمبودهات نمي ذارن . . .

به سلامتي اوني که باخت تا رفيقش برنده باشه . . .

به سلامتي همه باباهايي که

رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه !

به سلامتي کسي که هنوز دوسش داري

ولي ديگه مال تو نيست . . .

سلامتي مادر

که وقتي غذا سر سفره کم بياد

اولين کسي که از اون غذا دوس نداره خودشه . . .

به سلامتي همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!

به سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نميشوند . . .

به سلامتي مادر که بخاطر ما هيکلش به هم خورد !

به سلامتي کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره


به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن….!

به سلامتي بيل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر مي‌شه . . .

به سلامتي سيم خاردار!

که پشت و رو نداره

به سلامتي اوني که بيکسه، ولي ناکس نيست . . .

به سلامتي اونايي که

چه عشقشون پيششون باشه چه نباشه

چشمشون مثل فانوس دريايي نمي چرخه . . .

به سلامتي حلقه هاي زنجير

که زير برف و بارون ميمونن زنگ ميزنن ولي هم ديگه رو ول نميکنن . . .


گل آفتابگردان را گفتند:

چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟

گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم

به سلامتي همه اونايي که مثل گل آفتابگردان هستند . . .

به سلامتي همه ي اونايي که مارو همين جوري که هستيم دوس دارن . . .

بسلامتي اون دختري که حاضر زير بارون خيس بشه ولي‌ سوار ماشين هيچ پسري نشه . . .

به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :

اون رفيق منه

وقتي باختم گفت :

من رفيقتم . . .

به سلامتي کسي که بهش زنگ ميزي…..خوابه

ولي واسه اين که دلت رو نشکنه

ميگه:خوب شد زنگ زدي….بايد بيدار ميشدم . . .

به سلامتي‌ اون بچه‌اي که شيمي‌ درماني کرده همه ي موهاش ريخته

به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟

باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تيپ تري . . .

به سلامتي‌ اون پسري که وقتي‌ تو خيابون نگاهش به يه دختر ناز و خوشگل ميفته

بازم سرشو ميندازه پايين و زير لب ميگه: اگه آخرشم باشي‌

انگشت کوچيکه? عشقم هم نيستي . . .

به سلامتي دريا که همه با لبش خاطره دارن !

به سلامتي همه اوونايي که

دلشون از يکي ديگه گرفته

ولي براي اينکه خودشون رو آروم کنن

ميگن بخاطره غروب پاييزه . . .

بسلامتي با ارزش ترين پول دنيا “تومن”

چون هم تو هستي توش، هم من . . .


به سلامتي اونايي که اگه صد لايه ايزوگامشون

هم بکنن بازم معرفت ازشون چيکه ميکنه . . .

سلامتي اونايي که دوسشون داريم و نميفهمن !

آخرشم دق ميدن مارو !

سلامتي همه کلاس اولي ها که تازه امسال ياد ميگيرن سلامتي درسته نه صلامتي!

بسلامتيه اون پسري که خواست آدم بشه

ولي يه دختر اومد تو زندگيش و نذاشت

هميشه پاي يک زن در ميان است !

سلامتي پسر بچه هاي قديم که پشت لبشونو با ذغال سياه مي کردن

که شبيه باباهاشون بشن

نه مثل جووناي امروز ابروهاشونو نازک مي کنن که شبيه ماماناشون بشن !

به سلامتي مهره هاي تخته نرد که تا وقتي رفيقشون تو حبس حريف به احترامش بازي نمي کنن !.......به

سلامتي کسيکه تو خيالمونه ولي بيخيالمونه...

به سلامتي دوست خوبي که

مثل خط سفيد وسط جاده است,

تکه تکه ميشه

ولي بازم پا به پات مياد

به سلامتي باغچه اي که خاکش منم گلش تويي و خارش هرچي نامرده


.به سلامتي پدري که لباس خاکي و کثيف ميپوشه

ميره کارگري براي سير کردن شکم بچه اش ،

اما بچه اش خجالت ميکشه

به دوستاش بگه اين پدرمه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 8:56  توسط میلاد شمسایی  | 


 قبل از اینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفش های مرا بپوش و در راه من قدم بزن.
از خیابانها،کوه ها و دشت هایی گذر کن که من کردم
اشک های را بریز که من ریختم
دردها و خوشی های مرا تجربه کن
سالهای را بگذران که من گذراندم
روی سنگ هایی بلغز که من لغزیدم دوباره و دوباره بر پا خیز و مجدادا در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم...

بعد،آن زمان میتوانی در مورد من قضاوت کنی

 آپلود سنتر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 13:24  توسط میلاد شمسایی  | 

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم روش نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه بر چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد….!!! زن پرسيد : حالا مي تونم سه آرزو بكنم ؟؟ غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره زن اومد که اعتراض کنه که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همينه كه هست……. حالا بگو آرزوت چيه؟ زن گفت : در اين صورت من مايلم در خاور ميانه صلح برقرار شود و از جيبش يك نقشه جهان را بيرون آورد و گفت : نگاه كن. اين نقشه را مي بيني ؟ اين كشورها را مي بيني ؟ اينها ..اين و اين و اين و اين و اين … و اين يكي و اين. من مي خواهم اينها به جنگ هاي داخلي شون و جنگهايي كه با يكديگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در اين منطقه برقرار شود و كشورهايه متجاوزگر و مهاجم نابود شون. غول نگاهي به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتي ؟ اين كشورها بيشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمي كنم هزار سال ديگه هم دست بردارند و بشه كاريش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولي ديگه نه اينقدر ها . يه چيز ديگه بخواه. اين محاله. زن مقداري فكر كرد و سپس گفت: ببين… من هرگز نتوانستم مرد ايده آل ام راملاقات كنم. مردي كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه. مردي كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهاي خانه مشاركت داشته باشه. مردي كه به من خيانت نكنه و معشوق خوبي باشه و همش روي كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!) ساده تر بگم، يك شريك زندگي ايده آل.
غول مقداري فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتي رو بده دوباره يه نگاهي بهش بندازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 22:46  توسط میلاد شمسایی  | 

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز .....

******************************************************************************

اسپانیایی ها میگن : "عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است "ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو ! " ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام میشود ...

******************************************************************************

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 20:56  توسط میلاد شمسایی  | 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 23:10  توسط میلاد شمسایی  | 

اگر کفیـل روزی خداست , غصه چرا؟
اگر روزی تقسیم شده است , حرص چرا؟
اگر دنیا فریبنده است , اعتماد به آن چرا؟
اگر بهشت حق است , تظاهر به ایمان چرا؟
اگر قبر حق است , ساختمان مجلل چرا؟
اگر جهنم حق است , این همه نا حق کردن چرا؟
اگر حساب حق است , جمع مال حرام چرا؟
اگر قیامتی هم هست , خیانت به مال مردم چرا؟
اگر دشمن انسان شیطان است , پیروی از او چرا؟
اگر پاداش از خداست , پس سستی چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 23:4  توسط میلاد شمسایی  | 

ســـــــــــــــــــــــــــــلام به دوســـــــــــــــــــتان عزیز 

آپ امـــــــــروز مــن یــــــــه داســــــــــتانه امیــــــــــدوارم که خوشــــــــتون بیــــــــــــاد 

بــــــــــرای خوانــــــــــدن داستــــــــــــــــــــــــان به ادامـــــــــــه مطلــــــــــــــب برویـــــــــــد.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 15:0  توسط میلاد شمسایی  | 

گوشه ای کز میکنم و میشینم .

برای یه لحظه تنم یخ میکنه...

برای یه لحظه دستام دستاتو طلب میکنه...

برای یه لحظه چشمام نگاتو تکرار میکنه...

برای یه لحظه همه چیزایی رو که میخوام میبینم...

فقط برای یه لحظه....

صدای پایی که روی راه پله های چوبی حرکت میکنه .

منو به خودم میاره....

ابروانم را در هم میشکنم...

دلم نمیخواد خلوتم به هم بخوره اما میخوره..

شمعدانی ای که با نور سه شمع.

اطرافم را روشن کرده رو برمیدارم و بلند میشم...

در اتاقک را باز میکنم...

سرمو بالا میارمو به راه پله نگاه میکنم....

از چیزی که دیدم شک دارم...

آیا آن چیزیست که من فکر میکنم...

دوباره به بالا نگاه میکنم...

چشمانم را ریز میکنم...

.

.

نه اشتباه نمیکنم..

به شدت خودم در آغوشش میندازم و..

بغض هایم را رها میکنم..

دستمو میگیره و به چشمام نگاه میکنه....

و باز من در آغوش میکشه...

.

.

.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 19:36  توسط میلاد شمسایی  | 

   عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی بـــــــــاران را دوست دارم، چرا که مرا به یاد تو میاندازد.

به یادتو که همانند بـــــــــــاران بر من خواهی بارید.              عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 بـــــــــــاران را دوست دارم، چرا که حرفهایت همانند باران روی

 شیشه دلم خواهد نشست، چرا که آوای خوش تو

را از چمنزار سرسبزیها برایم میآورد، عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

چرا که لحظه های آمدنت را، در گوشم زمزمه میکند؛                عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 لحظه های نابی که در آن خورشید را گم نخواهم کرد،

 حتی در آسمانی که آبی نباشد.             عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی             

 همان لحظه های نابی که انتظار به پایان خواهد رسید

و بهار قدم به خانهامان خواهد گذاشت و زمین لبخند خواهد زد

وخاک زنده خواهد شد.         عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی   

 و شب تاریک بقچه سیاهش را برای همیشه جمع خواهد کرد.   عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

                                                                                                                                                                 

بــــــــــاران که می‌بارد، تو می‌آیی          

             عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

بــــــــــاران گل، بـــــــــاران نیــــــلوفر          عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی              

بــــــــــاران مـــــهر و مـــــــاه و آییــــــنه               

بــــــــــاران شــــــــعر و شبنم و شبدر      عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR22.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی        

 

آپلود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:49  توسط میلاد شمسایی  | 

اینم عکسم:..............؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 23:42  توسط میلاد شمسایی  | 

(as soon as possible) قیامت بیاد و همه به صف بشیم و به حسابها رسیدگی بشه و درنهایت زندگی ابدی مون شروع بشه ...

نمیدونم دلیل این همه خلقت چی می تونه باشه...وقتی خدا میدونه آخر دنیا چی می شه و چه عده ای از امتحانها سربلند هستند و کیا روسیاهن

امشب صدای یه مرد خسته توجه منو به سمت نیازش جلب کرد...ضجه های اون مرد خسته دل کوچیک منو خون می کرد...

می گفت یاابوالفضل یا رضا ... بارها و بارها تکرار می کرد و من کنجکاو بودم !

این اولین نفر تو زندگیم بود که اسم مولام عباس بزبون می آورد و من هیچ کاری نتونستم براش انجام بدم.

تو حیاط خیلی منقلب شده بودم و هیچ کاری نمی تونستم براش بکنم...

زیر آسمون بی ستاره دعا کردم حضرت عباسم به فریاد ضجه هاش برسند...از خدا خواستم دل این مرد شاد کنه...

خدایا

قیامتت نزدیک کن

خدایا

 چشم به راه دعوت نامه ات هستم...

خدایا

تو که گفتی تنهام نمیذاری...چی شد پس؟

خدایا

تو که گفتی پیشم می مونی؟..چی شد پس؟

خدایا

منو تو آغوش مرگم خاموش نگه دار ...

خدایا

فقط تویی که میدونی چی تو قلب منه...فقط تو.

دستای سردمو تو دستت نگه دار..

خدایا دلتنگترینم...

دلتنگ هیچکسم.

دلتنگ بهار خاطراتمم.

دلتنگ آغوش و آغوش و آغوشم.

قیامت همین نزدیکی هاست؟

قیامت شاید همین جاس!

  Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 13:47  توسط میلاد شمسایی  | 

زمانی برای بدست آوردندت هیچ احساسی نداشتم 

شاید به خاطر دلایلی که من وتـو می دانیم نه خــواننده این

 مطلب  نمی توانستیم آرزوی رسیدن به یکدیگر را

داشته باشیم اما اکــنـون خــود آمده ام تا با احساسی که در

 وجودم هست بگویم دوستت دارم و مطمئن باش

 همیشه در قــلـبــــم خواهی بود منتظر یک کلام توام تا اینکه

 از زبانت بشنونم که مرا دوست داری ای بهترینم

 امیدوارم هیچ وقت از هم دور نشویم اما نــگـــرانــــم البته این

 نگرانی بی دلیل نیست،خود می دانی ،میخواهم

 تــــرا در آغـــــوش گرفته و آن گیسوان قشنگت را نوازش کنم

و از درد ُ دلهای که سالهاست در سینه دارم

بگویم و با تمام وجــــودم فریاد بزنم ُ گریه کنم و با آن دسـتهای

 نازنینت مرا نوازش کرده و اشکهایم را پاک کنی

 تــنــهایــی برایم خیلی سخته تا کی باید این تنهایی را تحمل

کنم دیگه تاب و توان تنها ماندن را ندارم پس هیچ

 عـــذر و بـهــانــه ای نیار که  فقط مال منی ای کاش از درونم

با خبر بودی که دیوانه وار این دل برای رسیدن ِ به

 تو در حال تـپـیــدن هست خـنده هایت هر شب و روز در گوشم

می پیچد با خنده ات می خوابم ُ بیدار میشم آخه

 اون خـــنـــــده ها روی دو لب قشنگت جاریست و من همیشه

 آن خنده را دوست دارم بیا تا با هم بودن را

 احـــســــاس کنیم بیا ای نـازنـیـنـم ای بهترینم ای هم زبانم

     بیا تا ترا درآغوش گرفته و به خواب ابدی برم 

               «««   دوستت دارم  »»»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 14:1  توسط میلاد شمسایی 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زنگی است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:18  توسط میلاد شمسایی  | 

شبا که ما میخوابیم مامان و بابا بیدارن.

 ما خواب خوش می بینیم اونا تو عشق و حالن!

مامان و بابا زرنگن در اتاقو می بندن.

ما اونا رو دوست داریم راحتشون میذاریم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 22:37  توسط میلاد شمسایی  | 

با اینکه میدونی چقدر دوست دارم اما نمیدونم چرا باهام اینطوری میکنی

کاش میتونستی درکم کنی و بدونی که زندگی بی تو برام یعنی مرگ!!!

خود میدانی بخاطر تو چه کارها کرده ام اما افسوس هیچوقت نتونستی

یا خودت نخواستی درکم کنی کاش همان اول میگفتی که ترا نمیخوام

تا کار به اینجاها نمیکشید اما باز امیدوارم تا جون دارم برای رسیدن به تو

تلاشمو میکنم مطمئن باش به امید خدا یه روز تو مال من میشی کاش بدونی

توو دلم چی میگذره چه فکرهای برات دارم به خدا هرکی از دلم خبر داشته

باشه بهت حسودی میکنه اما تو!!!باور کن دوست دارم اگه بگی بمیر برات میمیرم

تا باور کنی که دوست دارم با من باش ای بهترینم ،نازنینم ،مهربونم ،همزبانم

خدایا کمکم کن 


دلم غم دارد امشب کجایی تا به حرفهای این دلشکسته گوش کنی

بی تو دنیای من تاریکه تا کی این انتظار، لعنت بر این زندگی

بسه دیگه دارم دیوونه میشم شب و روزم فقط فکر کردن ِ به توست 

خواهش می کنم برگرد کنارم تا با تو بودن را احساس کنم

آخه نمی دونی انتظار یعنی چه شاید اگه میدونستی برمی گشتی

گوش کن حالا من بهت  می گم انتظار یعنی چه؟آره انتظار!

یعنی چشم براه ماندن ِ کسی که اصلا درک و فهم نداره ُ نمی تونه

داشته باشه . آه بد جوری دلم گرفته میخوام داد بزنم گریه کنم 

ببار ای باران ببار تا خیس شم ببار تا این خاطره های تلخ

شاید پاک بشن ای باران ببار که با باریدنت احساس آرامش

می کنم ببار شاید همه غمهای دلم از یاد برن چه کنم چاره ندارم

باید به این جور زندگی کردن ادامه بدم شاید روزی گذری از

 اینجا داشته باشه و حرفهای دلم رو بخونه می نشینم و منتظر

 آن روز میشم امیدوارم هیچوقت تو انتظار نکشی  

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:46  توسط میلاد شمسایی  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 10:52  توسط میلاد شمسایی  | 

شعر اول رو حمید مصدق گفته:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت



بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت



و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:38  توسط میلاد شمسایی  | 


 

 سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کی ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي


در مورد معنای عشق

 

عشق يعنی


تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟


ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟


ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟


ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟


ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟


ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟


مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟


ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟


ميدونين ...؟؟؟


اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو

 بخونين...خيلي جالب و آموزندس...


وقتي


يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون

 كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي


طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه

، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن


همه چي با يک نگاه شروع ميشه


اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که

 اوناي ديگه ندارن ...


محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو

 توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه

 صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش

 دست نزنه.


حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه

ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش

 دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي

عمرت رو با كسي داري از دست ميدي

.
مي بيني كار دل رو؟


شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه

بعد يه جنگ و


جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي

 همش از خواب ميپري ...


از چيزي ميترسي ...


صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري

 نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي

 فكر و ذهنت قدم مي زنه


به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه

 من چمه ؟


راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي

 كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و

 فقط اون مونده


طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش

دنيا به آخر ميرسه


وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي

 بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن


گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !


آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد

 ولش مي كنه به امون خدا


وقتي باهاته همش سرش پائينه


تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم

 

واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

 


ديگه از آن خودت نيستي


بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت

ميگه كه مي خواد ببينتت


سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...


فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...


خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...


هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود

 همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي

 آخه از دروغ متنفره ...


وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي

خوشحالي که امروز ميبينيش ...


ولي اون ...


سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه


اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !


دنيا رو سرت خراب ميشه


همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو


بهش مي گي من … من … من


از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه

ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي

هميشه تركت مي كنه


ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه


يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد


دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه


دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول

 داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون

 ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم

رو نميبخشم ...


دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم

گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد


بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!..

.
وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!


انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو

 دوست داره بهش ميگي مال تو ...


ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت

 ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه.

..
بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه

 و...


بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

 

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 18:6  توسط میلاد شمسایی  | 

 

آدما از آدما زود سیر ميشن
آدما از عشق هم دلگیر ميشن 


آدما رو عشقشون پا ميذارن
آدما آدمو تنها ميذارن


منو دیگه نمیخوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو ميخونم 

 
يادته اون عشق رسوا يادته
اون همه ديوونگي ها يادته

 
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و آخر هر عشق هو سه


آدما آي آدماي روزگار
چي میمونه از شماها یادگار 

 
دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم

  


نمیخوای بموني توي این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه 


همه حرفای تو يک بهونه س
اون جهنمی که میگن این خونه س

 


هیچ کس با من در این دنیا نبود،هیچ کس مانند من تنها نبود،هیچ کس دردی زدردم برنداشت،

بلکه دردی نیز در دردم گذاشت،هیچکس فکر مرا باور نکرد،خطی از شعر مرا از بر نکرد،

در وجودم ردپایش را نجست،هیچکس آن یار دل خواهم نشد،هیچ کس دمسازو همراهم نشد،

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود،در کلاس عاشقی دلخون نبود،هیچ کس دردی نکرد از من دوا،

جز خدای من ،خدای من ،خدااا!!!

 



اول از همه برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى،

و اگر هستى، کسى هم به تو بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،



و پس از تنهاییت، نفرت از کسى نیابى،

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ......

اما اگر پیش آمد، بدانى چگونه به دور از ناامیدى زندگى کنى،

برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشى،

از جمله دوستان بد و ناپایدار ......

برخى نادوست و برخى دوستدار ......

که دست کم یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشند.

و چون زندگى بدین گونه است،

برایت آروزمندم که دشمن نیز داشته باشى ......

نه کم و نه زیاد ...... درست به اندازه،

تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد ......

تا که زیاده به خود غره نشوى.

و نیز آروزمندم مفید فایده باشى، نه خیلى بی‌خاصیت ......

تا در لحظات سخت،

وقتى دیگر چیزى باقى نمانده است،

همین مفید بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آروزمندم صبور باشى،

نه با کسانى که اشتباهات کوچک مى‌کنند ......

چون این کار ساده‌اى است،

بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر مى‌کنند ......

و با کاربرد درست صبوریت براى دیگران نمونه شوى.
 
و امیدوارم اگر جوان هستى،
 
خیلى به تعجیل، رسیده نشوى ......

و اگر رسیده‌اى، به جوان نمائى اصرار نورزى،

و اگر پیرى، تسلیم ناامیدى نشوى......

چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 18:24  توسط میلاد شمسایی  | 

سلام به همه دوستان عزیز

با عرض معذرت یه مشکلی برای وب من افتاده که نصفی از لینک های دوستان حذف شده

هر کسی که وب منو لینک کرده ولی لینکش تو لینک دوستان نبود حتما به من خبر بده

تا لینکش کنم

ممنون

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 17:37  توسط میلاد شمسایی  | 

 

گفتمش : آغاز درد عشق چیست ؟
 
گفت : آغازش سراسر بندگی است
گفتمش : پایان آن را هم بگو
گفت : پایانش همه شرمندگی است
گفتمش : درمان دردم را بگو
 
گفت : درمانی ندارد ، بی دواست
گفتمش : یک اندکی تسکین آن
 
گفت : تسکینش همه سوزو فناست
 
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 16:32  توسط میلاد شمسایی  | 

سلام عزیزم

گاهــــی یک انسان  آنــقدر زیبا دلــــتنگی های تو را به تصویـــر میکشد که تو لازم

نیست چیزی بگویی کافیست بنشینی،گوش کنی و بخوانـــــی......

شنیدن تپش های قلبـت

از مرز فاصــــــــــــــله ها

تمام انتـــــــظارم شده ..
.

سلام عزیزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 17:47  توسط میلاد شمسایی  |